سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

از همه رنگ صادقانه.....

خاطرات من در خوابگاه

به هوای بابلسر هیچ وقت اعتمادی نیست.اگه الان آفتاب داغ باشه ده دقیقه بعدش ممکنه تگرگ از آسمون بیاد.خودم چند بار دیدم که یه بارونی میزد که نصف خیابون خیس میشد نصف دیگش خشک بود.حتی چند بار بارون و آفتاب رو با هم دیدیم و اینا تو بابلسر اصلآ عجیب نیست.مخصوصآ دانشگاه و خوابگاه ما که دقیقآ کنار ساحل دریا بود.

اون روزهم غروب یه روز سرد زمستونی بود(ما ترم 4 بودیم)

..چون ظهرش آفتابی بود نه چتر برده بودم نه لباس گرم.من بودم ویه چادر مثل همیشه رو سرم.

ساعت حدودآ5.5 بود و ما طبق معمول جلوی در ورودی منتظر سرویس بودیم.یهو ابرها جمع شدن وهوا تاریک شد.باد سردی شروع به وزیدن کرد.داشت چادرمو از سرم می کند.منم مجبور شدم چادرمو درآرم, تا کردم گذاشتم تو کیفم.چشم که افتاد به آن سمت خیابون دیدم مانی جوون داره از سر در دانشگاه میاد بیرون سمت خوابگاه.طبق معمول نیشم تا بنا گوش باز شدواونقد نگاش کردم تا بهم رسید.خندید گفت نجی تو باز اینجا ولی.گفتم به مرحمت سرویسهای با وجدان و منظبت خوابگاه و با اجازه شما بعله.با هم چند دقیقه ای ایستادیم,تازه صحبت هامون گل انداخته بود که یک رعد وبرق بزرگ وحشتناک با یه صدای مبهوت کننده تمام فضای تاریک اون منطقه رو روشن کرد و چشم های همه خیره شد.

یک لحظه همه سکوت کردن و بعضی ها هم به نشونهء ترس دستشونو رو قلبشون گذاشتن.بارون شروع به باریدن کرد.صدای شرشر بارون اونقد بلند بود که ما صدای همدیگه رو نمی شنیدیم.اولش گفتیم یه رگباره وزود تموم میشه ولی این باریه چیز دیگه بود.بتد نمیومد که.حالا ببار کی نبار.حالا مگه سرویس اومد؟مانی پاشو از زیر سایه بون بیرون گذاشت ورفت زیر بارون.یهو همه جیغ زدن نه نرو دیوونه شدی؟بیا این ور!رعد وبرق میزنه تو کلت خشکت میکنه!بیا!بیا...........!

من خیره خیره نگاش کردم,فهمیدم ازون روزاییه که هوس شیطنت کرده,چشام یه برق زد و گفتم پیاده میریم؟

اونم از خدا خواسته مثل همیشه یه لبخند معصومانه زد(لبخنداشو خیلی دوست داشتم)ومثل من چشاش یه برقی زد وگفت:بریم.

دوتایی راه افتادیم زیر بارون.دوستامون گفتن شما دوتا شفت شدین؟رعدوبرق هم شما رو نکشه تب ولرز میکشه.نرین!

در حالی که زری در کمال آرامش باهامون خداحافظی کرد وگفت مواظب خودتون باشین.آخه اون می دونست که اصرار فایده نداره و ما تصمیمون رو گرفتیم.گفتیم مگه تو نمیای!گفت مگه دیوونه ام؟؟گفتیم :دستت درد نکنه یعنی ما آره دیگه...!

یه لبخند زد همراه با سکوت!از قدیم و ندیم هم که گفتن سکوت؟علامت رضاست.

یکی از بچه ها گفت :بابا نرین! الان سرویس میاد!

من گفتم: باش تا صبح دولتت بدمد.بندهءخدا اذان هم زدن!از 5 تا حالا اینجا الافیم.می خواست بیاد تا حالا میومد.

گفت:لااقل صبر کنین بارون بند بیااااااااااااااااااد....

من در حالی که ازشون دور شده بودم داد زدم:زیر بااااااااااااارااااااان باااااااااااااااااااید رررررررررررررررررررررررفت.

.........

اون خیابونی که قرار بود ازش رد شیم تا چشم کار میکنه دورش بیابونه و آدمیزاد که خوبه جن هم رد نمیشه(البته یه بیابون محافظت شده با کلی دوربین مدار بسته و سیم خاردارو هزارتا چیز دیگه که شغال هاهم جرآت ندارن ازش رد شدن تا چه برسه به دزد و مزاحم.امن بودوخلوت).جون میداد واسه آواز خونی و تخلیه هیجانات جوانی.ما هم که پایه... !!

دویدم و به مانی خودمو رسوندم.اولش دونه های درشت بارون مثل سنگریزه مستقیم می خورد تو ملاجمون و تلوخ تلوخ صدا میداد.کم کم خیس شدیم و بارون به پوستمون رسید.گفتیم اشکال نداره.ازین بدتر که نمی شه!این ته شه,ولی می ارزه چون خیلی فاز میده.اما چشتون روز بد نبینه!بارون اونقد شدید بود که از لباسامون رد میشدو رو تنمون مثل جویبار سر می خوردوجاری میشد.از مچ پا به پایینم که کاملآ تو آب بود.اینجا بود که از شدت سرما فکمون شروع کرد به لرزیدن و دندونامون تلق تلق صدا می داد.وقتی سرما از پوستمون هم رد شدو به مغز استخونمون رسید دوتایی شروع کردیم به جیغ کشیدن و غش غش خندیدن؛از ته دل.تا هفت فرسخیمون کسی نبود که صدامونو بشنوه.رهاااااااااا !

یهو یه صدای عجیب شنیدیم.شبیه صدای موتور ماشین.مانی گفت صدای موتور خونه است من گفتم:نه بابا اونو که رد کردیم, کلی هم ازش دور شدیم.اینجاهم که تا چش کار میکنه کسی نیست.

اما یادم نبود که تو این بارون چشم درست کار نمیکنه.

برگشتیم پشتمونو نگاه کردیم.دیدم,بعله.صدای سرویس ذلیل مرده ست.مانی گفت:اگه ایستاد سوار نمیشیم ها!گفتم باشه.بهمون که نزدیک شد قیافهء بچه هایی که داشتن بهمون نگاه میکردن دیدنی بود.اونایی که بهمون گفته بودن نرین با یه نیشخند و یه ذوق عجیب تو چشماشون از پشت پنجرهءبخار گرفتهء اتوبوسبه ما مثل آدم های احمق نگاه میکردن و با چشاشون میگفتن:سرتون کلاه رفت.اوناییم که از ماجراخبر نداشتن یه جوری نگاه میکردن که انگار داریم از دست میریم و قراره تا دقایقی بعد دار فانی رو وداع بگیم و ابتدا به دیدار حضرت ملک الموت عزیزو بعدش هم به دیدار حضرت باقی بشتابیم.وقتی تو چششون نگاه میکردی صدای" همه ازاوییم و همه به سوی او می شتابیم"رو میشنیدی و احساس جنازگی بهت دست میداد.

وقتی نگاشون میکردم دلم می خواست از خنده بترکم,آخه آدمایی که عادت کردن کنار بخاری گرم و نرم خونشون لم بدن و تخمه بشکونن و تلویزیون نگاه کنن ,آدمایی که حتی یه بار هم زیر بارون خدا نایستادن و خیس شدن زیر رحمت خدا رو فاجعه میدونن, چه می فهمن ما چه حسی داشتیم وچه قدر داشتیم کیف می کردیم.به قول خواجه: با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی          تابی خبر بمیرد دردرد خودپرستی!

این غیر ممکنه که نخوای کنج امن و آروم خونه ات رو ترک کنی ونتونی هیچ چراغ قرمزی رو رد کنی اما به گنج دست پیدا کنی.تو دلم واسشون تآسف می خوردم.تآسف می خوردم از این که هیچ وقت لذت سر خوردن دونه های یخ بارون رو صورتشون رو وقتی دارن از سرما منجمد میشن حس نکردن.متآسفم که هیچ هیجانی تو زندگیشون نیست(هیجان حقیقی نه مجاز).معنی لذت رو نمی دونن ویاد نگرفتن چه جوری با زندگیشون حال کنن.می دونی لذت هاشون چی بود؟بعضی هاشون اوج لذتشون این بود که یه 206 جور کنن بدون این که پدرمادرشون بفهمن برن اصفهان و برگردن(واسه چی برن اصفهان؟که ازین چهاردیواری برن تو یه چهاردیواری دیگه که یه کم دورتره!وگرنه کسی که بفهمه سفر یعنی چی؟هیچ وقت با تآسف به یکی که داره زیر بارون قدم میزنه نگاه نمیکنه!).بعضی های دیگه هم اوج لذتشون تو کامپیوتر وگوشیشون بود.اما من فکر می کنم هیچ وسیله ء ساخت بشری هر چقدر هم که پیش رفته باشه به یک دونهءبارون مخلوق خدا نمی رسه.من که بلد نیستم ازین درست لذت ببرم از اون هم نمی تونم لذت درست رو ببرم همین هم هست که تهش می رسن به شکست عشقی دیگه!می دونی مشکل کار کجاست؟این که ماها دیووانه ایم واونها عاقل!(یه شعر پروین اعتصامی داره در مورد دیوانه وعاقل,حالا اونم براتون می ذارم.)

تمام این فکرها در عرض همون چندثانیه که سرویس داشت رد میشد از مغزم گذشت.اما مانی تمام این مدت تو حال خودش بود.زل زده بود به افق و داشت آواز میخوند.افقی که دونه های کوچیک بارون وقتی داشتن میومدن که زمین رو ببوسن و سجده کنن محوش کرده بودن.معرکه بود.کاش شماهم اونجا بودین.

بالاخره سرویس رد شد.گفتم: مانی!سرویس رفت ها!یه وقت به روی خودت نیاری ما رو آدم حساب نکردها!گفت:گفت مگه اگه می ایستاد می خواستیم سوار شیم؟خندیدم و گفتم:نههههههههههههههه! گفت:ناقلا فهمید می خوایم ضایعش کنیم گازش رو گرفت رفت.دوتایی زدیم زیر خنده.دونه های بارون رفت تو دهنمون. اووووم.چقدر شیرینن؟؟

با رد شدن سرویس خیالمون جمع شد که دیگه ماییم وزمین مهربون و آسمون پربرکت خدا.کم کم رفتیم تو مستی.دیگه اطرافمونو نمی دیدیم.شرشر بارون برامون موسیقی میزد.دونه های بارون تمام فضای دورمون رو گرفته بودن ومی چرخیدن و غل می خوردن و رو صورتمون می نشستن.باد دونه های بارونی رو که هنوز تو هوا بودن می رقصوند.دم خدا گرم.نذاشت مهمونیمون نصفه نیمه باشه.برامون رقص نورهم راه انداخته بود.رعد وبرق هایی که میزد فوق العاده بزرگ و خیره کننده بود.یکی از اون ها دقیقآ وسط خیابونی که ما توش بودیم به فاصلهء چند صد متری از ما خورده بود.وقتی اون رعدوبرقه زد یه لحظه همه جا اونقد روشن شده بود که چشمم جز نور هیچی رو نمیدید.انگار داشتیم تو اون نورها پرواز میکردیم.دیگه سردمون نبود.دندونامون نمی لرزید.سرخوردن بارون رو پوستمون, تنمونو مورمور نمی کرد.اونجا ترس نبود,لذت بود.ما هم دست همو محکم گرفتیم و همراه آواز قشنگ طبیعت,از ته دل,با تمام وجود,شروع کردیم به آواز خوندن.محشر بود.خیلی کیف داد.اگه معمار میشدم سقف همهءخونه ها رو ور میداشتم.بعضی وقتا لازمه از تمام چیزایی که اسمش آرامش,آسایش وامنیته بگذری تا بتونی معنی واقعی لذت,عشق وهیجان رو با تمام وجود درک کنی.تا خدا رو قدرتش رو مهربونیش رو خودت لمس کنی با دست های احساس خودت.تا باهاش دوست شی!این لذت ودوستی خیلی گرون تر از اونیه که بخوای کنج امن خلوتت بشینی تا یکی برات بیاره.باید بری دنبالش.باید بگردی تا پیداش کنی.باید خودت لمسش کنی وگرنه میشی همون "زاهد ظاهر پرست" که خواجه میگه :"از حال ما آگاه نیست".

خیابون مستقیم بود و طولانی.با عجله 20ذقیقه طول میکشید به تهش برسی,ماکه فکر کنم اون شب حدود یه ساعت توش بودیم.وقتی رسیدیم یه عده از دور ما رو دیدن داد زدن بدویین بدویین!الان خیس میشین!به هم میگفتن:برین براشون چتربیارین.ولی ما خیره خیره بدون هیچ توجهی بهشون به راهمون ادامه دادیم,اوناهم کم کم فهمیده بودن ما دیوونه ایم.وقتی رسیدیم اتاق, دیدیم زری جوون و اسی جوون و فرری جوون واون یکی زری جوون چایی درست کردن.بچه ها ی اتاق گفتن:هنوز زنده این؟اسی گفت:یه صدای جیغ اومد باخودم گفتم خودشنن.الان خشک شدن.

باحسرت جواب دادیم:ای کاش تموم نمی شد خیلی فاز داد.دفعه بعد شماروهم با خودمون میبریم.بعدش شیش تایی زدیم زیر خنده.رفتیم دوش گرفتیم,لباسمونوعوض کردیم,شش تایی دور سفره نشستیم وچایی خوردیم.خیلی خیلی جاتون خالی بود.دوباره خندهای دور سفره وشوخی های از بی مزگی خنده دار شروع شد

اون شب راحت خوابیدم.دیگه نیاز نبود برای اینکه خوابم ببره کلی تو تخت وول بخورم.فکرم آزاد بود.دیگه فلانی چی گفت و فلانی چه منظوری داشت برام مهم نبود.احساس سبکی و رهایی میکردم.احساس میکردم اون بارون تموم گناهم رو شسته .احساس میکردم خدا خیلی بهم نزدیکه.دیگه از رعدوبرق نمی ترسیدم از هیچی نمی ترسیدم.احساس میکردم دنیا خوش رنگ تر شده.احساس خوبی بود.امیدوارم شماهم تجربه اش کنین ولی مواظب باشین سرما نخورین چون در این صورت تو اوج مریضی تون میگین:لعنت به این همه احساس!یادش بخیر.

+نوشته شده در دوشنبه 89/6/8ساعت 5:56 عصرتوسط کاواک | | نظر

من 2سال معادل 4ترم زندگی خوابگاهی رو تجربه کردم.اونم خوابگاه بابلسر!ازین ترم میخوام رفت وآمد کنم خوابگاه نگرفتم.اما دلم برای اون روزها و اون دوست ها تنگ شده.واسه همین تصمیم گرفتم خاطرات اون روزها رو بذارم رو وبلاگ تا بلکه زنده شن!روزهای شیرینی بود.حیفه با فراموش کردنشون نابودشون کنیم.

اجازه بدین از خودخوابگاه شروع کنم بعد راجع به خودمون هم میگم.

خوابگاه ما 6تا بلوک داشت که هر کدومش 4 طبقه داشت. بلوک 1تا 4 به اضافهء موتور خونه وسالن ورزشگاه ونماز خانه تو یه محوطه همون اول ورودی خوابگاه بود.اما بلوک 5و6انتهای یه خیابون بود که به حیاط همین محوطه وصل بود.این خیابون خیلی درازو بی آب و علف بود.دورتادورش فقط بیابونه و سیم خاردار و دروبین مدار بسته.بویی از آدمیزاد توش نمیاد.اما جون میداد واسه پیاده روی وتخلیه های روحی.

ما بلوک 6 بودیم.دو ترم اول هم کف ته لاین,دوترم آخر طبقه دوم دقیقآ بالای سرپرستی اولین اتاق لاین.

طبقه همکف مثل زندان اوین بود.نیست سرپرستی تو همین طبقه بود باید آسه میرفتی آسه میومدی,جیکت هم در نمیومد.بالکن های هم کف همه محافظ داشت(البته هیچ محافظی جلوی ورود گربه ها و زهره ترک شدن مارونمی گرفت).

هرچی بالاتر میرفتی بهتر بود چون هم دریا بیشتر مشخص میشد,هم از سرپرستی دورتر بودی.البته ما بچه های خوبی بودیم جز خودمون کسی رو اذیت نمیکردیم.صدای خنده هامون هم که بیرون نمیرفت.فقط نمیدونم چرابعضی وقتا از اتاق بغلی صدای مشت خوردن به دیوار میومد.فکر کنم بچه های اتاق بغلی مشکل روانی داشتن,آخه بعضی وقتا 2 نصفه شب میومدن با چشای پف کرده وموهای وز و بهم ریخته با یه قیافهءداغون در میزدن با یه قیافهء التماس آمیز میگفتن:بچه ها تو رو خدا!بعد میرفتن دوباره میخوابیدن.ماکه بالاخره نفهمیدیم واسه چی میگفتن "تو رو خدا" ولی اگه بهشون میگفتی" چشم ببخشید" دیگه نه دم در میومدن نه به دیوار مشت میزدن.

هر اتاقی تو بلوک 6 شیش نفره بود.همه هم,ورودی 87 بودن.من و 3تا از بچه های دیگه هر چهارترم هم اتاق بودیم.

اما اون دو نفر دیگه که دوترم اول باما بودن هم بچه های خوبی بودن وهنوزم با هم دوستیم ودر رابطه.حتی ترمهای بعد که دیگه با هم هم اتاقی نبودیم میرفتیم اتاقشون مهمونی وسوغاتی می خوردیم گاهی هم سوغاتی رو می بردیم.این دوتا که رفتن دوتای دیگه اومدن جاشون که اونا هم بچه های خوبی بودن.

اما معرفی اعضای اتاق:

من(پرسروصداوشیطون,منتهی عذاب وجدان زیاد میگرفتم,تو اوج سرخوشی به همه ضدحال میزدم),

زری(آروم,بیغل وغش,مهربون,دوترم اول تو تختش دو,ترم آخر کنار سفره,من وزری از دوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی والانم دانشگاه باهم هستیم,جفتمون هم فیزیک میخونیم.هر چهار ترم هم اتاق بودیم),

مانی(مثل من شیطون,همدست من تو اکثر برنامه ها,آی تی میخونه,عاشق آب بازی و روکم کنی,با اونم چهار ترم بودیم),

اسی(شیطون بود اما میترسید شیطونی کنه,ولی کم کم راه افتاد,تهش هم که دیگه بدتر از ما شده بود,آمار میخونه,هر چهار ترم با ما بود),

مهندس(معماری میخونه یا نبود یا سه تا بود(با دوستاش می اومد).آروم,لاغر,بی سروصدا,بی آزار,مآمور ساعت خواب و این که ببینه کی مسواک زد کی نزد.دوترم اول با ما بود)

الی(باحال,حساس به نظافت اتاق(بیچاره کرد ما رو),تربیت بدنی میخوند,زیادهم کتک می خورد,خیلی هم دوسش داشتیم.درضمن بسیار نیوز تشریف داشت.این هم دو ترم اول با ما بود)

فری(بچه خوبی بود,عاشق هری پاتر,نصف عمرش کلاس بود,نصف دیگه رو میخوابید,بی آزار,مودب,ما هم که شیطونی می کردیم می ترسید می رفت بیرون.آی تی می خوند ودو ترم آخر با ما بود.اتفاقی با ما هم اتاق شد واولش می خواست اتاقش رو عوض کنه ولی کم کم باهامون رفیق شد و موند)

ملکشاه(بچه خوبی بود,حیف شد,خدا بیامرزه,ازبین ما پر کشیدو قاطی مرغ ها شد(بابا نترسین,نمرد,نامزد کرد,بی معرفت خبر نامزدیش هم به ما نداد)از دوستای اسی بود,اونم از دبیرستان,اون هم آمار میخونه,شب ها زود میرفت تو رختخواب ولی یهو تو اوج داستان های ما ساعت 2شب نظر میداد,تازه میفهمیدیم بابا طرف بیداره)

حالا با تعریف کردن خاطرات با همه بیشتر آشنا می شین.
اما یه چیزای کلی در مورد محیط خوابگاه:

تو خوابگاه ما آقایون اجازه ورود نداشتن.حتی مسئولین نظافتمون هم خانوم بودن.فقط یه آقای محرابی بود که مسئول تعمیرات بود.اون هم قبل ورود باید زنگ میزد تا بچه هاتو سرویس و راهرونباشن,یا لباس بپوشن.اگر هم یکی نمیرفت تو اتاقش اشکال نداشت آخه محرم محسوب میشد.

خوابگاه ما خیلی پیشرفته بودوتمام ابزار و مصالحش از بهترین های روز دنیا بود,به همین خاطرهمیشه یا از کفش یا از سقفش آب میداد منتهی تو لوله هاش, آب نبود.اگرم بود خوراکی نبود.این چارترم آب معدنی نوشیدیم.نکتهءجالب اینجاست که بلوک6 تازه تآسیس بود و ما اولین کس هایی بودیم که توش رفتیم. لاین ما سه تا سرویس داشت,یکیش از سقفش آب می چکید,یکیش از کفش آب بالا میومد یکیش هم سیفون ولامپ نداشت.آشپزخونمون هم که چه عرض کنم,دو ساعت دم غروب باید حدود 100 نفر رو ساپورت میکرد,22 ساعت دیگه هم خالی بود.اون ساعت هایی هم که پر بود یکی داشت نیمرو می کرد یکی دیگه داشت راجع به حرارت شعله نظر می داد,اون یکی هم داشت نمک نمیرو رو می چشید.بغل دستیشم داشت خاطراتش با دوست پسرش رو تعریف می کرد,این وری هم یه زرد چوبه تو دستش ایستاده بود,یکی میگفت به نیمروهه زرد چوبه بزنیم یکی میگفت نزنیم.خلاصه تهش به نتیجه نمی رسیدن,نیمروهه می سوخت,گوجه خیار می خوردن.

به همین خاطر ما هیچ وقت آشپزخونه نمیرفتیم.مثل بچه آدم از همون اول برای گوجه خیاروچایی برنامه ریزی می کردیم.البته ناگفته نماند که کدبانو هم توشون بودن که قورمه سبزی و آش می پختن.به ما هم یه تعارف خشک وخالی نمی زدن.

معمولآ هر ساعت از شبانه روز هم که میرفتی سینک هاش پر آب بود,توبه کار می شدش بر میگشتی.دو ترم اول زری فقط یه بار پاشو گذاشت اونجا که اون روز هم با اجازه کتریمون ترکید.

اما از بچه های اتاق های دیگه.تو بعضی اتاق ها یار ویار کشی بود.گروه و گروه بندی بعدش هم دعوا.بعضی ها هم محترمانه ساعت 11 میخوابیدن.آسه میرفتن,اسه میومدن,کاری هم به کار کسی نداشتن تا گربه شاخشون نزنه.چند نفری که ما میشناختیم ,همه با هم اتاقی هاشون مشکل داشتن,یا سر جارو زدن یا سر ظرف شستن یا سر ساعت خواب.اما قربون بچه های خودمون برم که هممون یه دست بودیم و مشکلی نداشتیم.همه پایه بودن.البته مهندس یه کم زیادی پاستوریزه بودومجبورمون میکرد ساعت 12 بریم تو رختخواب.ما هم خوابش میکردیم دوباره پا میشدیم ساعت 2 نون مربا می خوردیم و پانتومیم حرف میزدیم.البته مهندس دو روز در هفته بود به همین خاطر زیاد به ما فشار روحی نمی اومد.دو ترم آخرم که نبو آزادی متلق داشتیم.البته گاهی که کلاس های صبحمون کنسل میشد قدرش رو میدونستیم و یادش رو زنده میکردیم.الی هم گیر این بود کخ نذارین ظرفها بمونه.ماهم گاهی میشستیم گاهی نمیشستیم.خلاصه می گذشت ولی دلخوری و دعوا نبود.

ان شاالله بقیه خاطرات رو تو پست های بعدی با جزئیات براتون میگم.تااینجاش آشنایی با اتاقمون بود به همین خاطر خشکه.ولی به خاطراتش که برسیم حسابی شیرین میشه.

+نوشته شده در پنج شنبه 89/6/4ساعت 6:45 عصرتوسط کاواک | | نظر